بیمارستان؟! چیزی شده؟
چیزی که چی بگم ببینید..
یک آقایی رو آوردن اینجا
انگار توی هتل بوده و حالش بد شده
کسی همراهشون نبود
این شد که گوشیش رو چک کردیم
دیدیم آخرین شماره ای که باهاش تماس گرفته
شماره شماست این شد که ماهم
باهاتون تماس گرفتیم...
پرسیدم اسمشون چیه؟!
گفت نمیدونیم یک پیرمرد حدودا
60 یا 70 ساله هستن که موهاشون..
تا این گفت یادم اومد عباس آقاست و من
قبل رفتنش روی گوشیش میس انداختم
گفتم اها یادم اومد
الان حالشون چطوره؟!
گفت چی بگم والا..
شما میتونید بیایید بیمارستان؟!
الان؟!
اره
باشه الان راه میفتم
وقتی رسیدین بیایید بخش icu
رسیدم بیمارستان و بخش icuرو پیدا کردم
خودمو به سر پرستار بخش معرفی کردم
منو برد اتاقی که عباس آقا بستری بود
از پشت شیشه پنجره اتاق نگاهش کردم
خودش بود
روی تخت بیهوش دراز کشیده بود
کلی دستگاه هم دو طرفش بود و بهش
وصل کرده بودن..
پرستار گفت براش دعا کنید اصلا حالش خوب نیست
چشه مگ؟!
تو سرش یه تومور بزرگ بدخیم داره
فکر نکنم به یه ماه بکشه
واویلا..
بعدش خواست که بره برگشت گفت
خب لطفا برید پذیرش و پرونده رو تکمیل کنید
گفتم من زیاد نمیشناسمشون
کلا یکی دوروزه میشناسمشون
گفت ای بابا آشنایی کسی رو نمیشناسی
زنگ بزنیم بیاد اینجا؟!
نه نمیشناسم
پرستار با ی حالت کلافه رفت
از پشت شیشه اتاقش
عباس آقا رو نگاه میکردم
و تو دلم باخودم می گفتم که
شانس مارو ببین
همه امیدم ب این بود ک بهم بگه
داستان مامانم و منوچهر چیه
اونم که داره میمیره
میمونه فقط مامان که اونم محاله بگ
هی داد ای وای
که یهو گوشیم زنگ خورد...
.: Weblog Themes By Pichak :.